اموزشی - تفریحی - سرگرمی - اموزش نویسندگی |
|||
یک شنبه 12 آذر 1391برچسب:, :: 15:11 :: نويسنده : امیر نمازی
دیوار
ایوان ، پیشخدمت مخصوص آقای بوکین ضمن آنکه ریش ارباب خود را می تراشید گفت:
ــ مردی به اسم ماسلف هر روز دو دفعه به خانه مان می آید و میخواهد با شما حرف بزند … امروز هم آمده بود ، میگفت که مایل است پیش شما به عنوان مباشر استخدام شود … میگفت که ساعت یک بعد از ظهر بر میگردد … آدم عجیب و غریبی بود!
ــ چطور مگر؟
ــ هر وقت می آید در پیش اتاقی می نشیند و یک بند غرولند میکند که: « من نه پیشخدمت هستم ، نه ارباب رجوع که دو ساعت تمام در پیش اتاقی علافم کنند … من آدم تحصیل کرده ای هستم! … با اینکه اربابت یک ژنرال است بهش بگو که جان مردم را در انتظار به لب رساندن ، قباحت دارد … »
بوکین اخم کرد و گفت:
ــ حق با اوست! تو برادر ، گاهی وقتها پاک بی نزاکت میشوی! ارباب رجوع اگر آدم حسابی است و سر و وضع تر و تمیزی دارد باید به اتاق دعوتش کرد … مثلاً می توانستی به اتاق خودت یا …
ایوان پوزخندزنان جواب داد:
ــ آدم مهمی نبود ارباب! اگر آمده بود که شما به عنوان ژنرال استخدامش کنید ، یک چیزی … در پیش اتاقی معطلش نمیکردم … میخواستم بهش بگویم: آخر مرد حسابی آدمهای تر و تمیزتر از تو در پیش اتاقی معطل میشوند و جیکشان هم در نمی آید … مباشر همیشه ی خدا نوکر ارباب است ، پس باید مباشر باقی بماند و از خودش هم حرف در نیارد و تحصیلاتش را به رخ این و آن نکشد! … آقا را باش ، توقع داشت ببرمش به اتاق پذیرایی … هیکل نجس! … حضرت اشرف ، این روزها آدمهای مضحک دنیا را پر کرده اند!
ــ این آقای ماسلف اگر دوباره مراجعه کند راهنمایی اش کن پیش من …
و آقای ماسلف ، درست سر ساعت یک بعد از ظهر آمد … ایوان او را به دفتر کار ژنرال هدایت کرد. بوکین به استقبال او رفت و پرسید:
ــ شما را جناب آقای کنت به اینجا فرستاده اند؟ از آشنایی تان خوشحالم! بفرمایید بنشینید ؛ روی این مبل که نرمتر است … گویا یکی دو بار مراجعه کرده بودید … به من گزارش دادند ولی … ولی ببخشید ، معمولاً نیستم یا گرفتارم. بفرمایید سیگار بکشید عزیزم … خوب ، حقیقتش را بخواهید من به یک مباشر احتیاج دارم … می دانید با مباشر قبلی ام کمی نساختیم … نه من توقعش را بر می آوردم ، نه او رضایتم را. در واقع دو آدم متباینی بودیم … هه ــ هه ــ هه … راستی در این کار چقدر سابقه دارید؟ تا حالا ملکی را اداره کرده اید؟
ــ بله ، پیش از این به مدت یک سال در ملک کیرشمایر ، مباشر بودم. ملک ایشان را حراج کردند و بنده بالاجبار بیکار شدم … البته تقریباً تجربه ی کاری ندارم اما رشته ی کشاورزی را در آکادمی پتروسکی تمام کرده ام … تصور میکنم تحصیلاتم بی تجربگی ام را تا حدودی جبران کند …
ــ تحصیلات کدام است ، پدر جان؟ اموری مثل نظارت بر کار کارگرها و جنگلبانها … و فروش محصول غلات و سالی یک دفعه هم تهیه و ارائه صورت دخل و خرج ملک که احتیاج به تحصیلات ندارد! آنچه به درد مباشر میخورد چشم تیزبین و زبان دراز و صدای رسا است …
سپس آهی از سینه برآورد و ادامه داد:
ــ البته داشتن تحصیلات هم ضرری ندارد … خوب ، برگردیم به اصل قضیه … از کم و کیف ملکم که در ایالت ارلوسکایا واقع شده است می توانید از طریق مطالعه ی این نقشه ها و گزارشها سر در بیاورید. خود من هرگز به آنجا پا نمیگذارم و اصولاً در امور ملک دخالت نمیکنم. معلوماتم در این نوع مسائل از معلومات راسپلیویف که فقط می دانست خاک سیاهرنگ است و جنگل سبز رنگ ، تجاوز نمیکند … شرایط استخدام تصور میکنم همان شرایط مباشر سابق باشد یعنی سالی هزار روبل مواجب به اضافه آپارتمان مسکونی و خورد و خوراک و کالسکه و آزادی مطلق!
ماسلف با خود فکر کرد: « چه مرد نازنینی! ». بوکین بعد از کمی مکث گفت:
ــ فقط یک چیزی پدر جان … عذر میخواهم ولی جنگ اول به از صلح آخر است. از لحاظ اداره ی امور ملک ، به شما آزادی کامل میدهم ، هر کاری دلتان میخواهد بکنید اما شما را به خدا یک وقت دست به ابتکار و نوآوری نزنید ، رعیت را از راه به در نکنید و مهمتر از همه ، سالی بیشتر از یک هزار روبل بالا نکشید …
ماسلف زیر لب من من کنان گفت:
ــ ببخشید قربان ، عبارت آخرتان را درست نشنیدم …
ــ سالی بیشتر از یک هزار روبل بالا نکشید … قبول دارم که آدم اگر بالا نکشد چرخ زندگی اش نمی چرخد ولی معتقدم که هر چیزی حد و اندازه دارد ، عزیزم! سلف شما در این کار آنقدر پیش رفت که فقط از محل فروش پشم گوسفندهای ملکم پنج هزار روبل بالا کشید و … و ما به ناچار از هم جدا شدیم. البته به مصداق آنکه پیراهن هر کسی به تن خودش نزدیکتر است از دریچه ی چشم او ، حق با او بود ولی قبول کنید که تحمل چنین وضعی برای من بسیار دشوار بود. پس یادتان بماند: سالی تا یک هزار روبل مجاز هستید … بسیار خوب ، تا دو هزار روبل ولی نه بیشتر!
ماسلف با چهره ای برافروخته به پا خاست و گفت:
ــ طوری با من صحبت می کنید که انگار با یک کلاش و کلاهبردار! … ببخشید ، بنده عادت ندارم این حرفها را بشنوم …
ــ راست می گویید؟ هر طور میل شما است … من مانع رفتنتان نمی شوم …
ماسلف کلاه خود را برداشت و شتابان از در بیرون رفت. بعد از رفتن او ، دختر بوکین رو کرد به پدر و پرسید:
ــ چه شد پدر؟ مباشر جدید را بالاخره استخدام کردی یا نه!
ــ نه عزیزم ، خیلی جوان بود … یعنی … زیادی درستکار بود …
ــ این که عالی است! دیگر چه می خواهی؟
ــ نه دخترم. خدا ما را از شر آدمهای درستکار در امان بدارد! … آدم درستکار یا کارش را بلد نیست یا ماجراجو و وراج و … احمق است. خدا نصیب نکند! … این نوع آدمها نمی دزدند ، نمی دزدند اما در عوض یک وقت به چنان لقمه ی چرب و نرمی چنگ می اندازند که آدم انگشت به دهان میماند … نه عزیزم ، خداوند ما را گرفتار این درستکارها نکند! …
آنگاه لحظه ای مکث کرد و افزود:
ــ تا امروز پنج نفر مراجعه کرده اند و هر پنج تا مثل هم … اینهم از شانس بد ما! انگار چاره ای ندارم جز آنکه مباشر سابقمان را به کار دعوت کنم … نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() ![]() نويسندگان |
|||
![]() |